●

زیر پوست سیسالگی
به قول خیلیها آدم تا وقتی سنش خیلی کوچکتر از عدد بالاست، فکر میکند ســـــــــــــــــــــــــــــــــیسالگی عجب عدد گنده و باعظمتیست! فکر میکند چقدر مهم و خارقالعاده باید شده باشد تا آن روز و ...
راستش را بخواهید تا یک هفته قبل از تولدم، با خودم قرار گذاشته بودم آن روز را بمانم خانه، تا هروقت که میخواهم بخوابم، بعد بلند شوم، یک نسکافهی شیرین با نان خامهای بخورم، یک ساعت بعدش برای خودم بادامزمینی و پفک و لواشک بیاورم، بنشینم یک گوشه و یک کتاب جدید را شروع کنم به خواندن و آنها هم که گفتم کنارش. بعدترش برای ظهر حال اساسی به خودم بدهم و یک ناهار خوشمزه سفارش بدهم برایم بیاورند که با یک عالمه سالاد ساخت خودم و با سس دستساز خودم بخورم. بعد با یک بالش نرم ولو شوم روی مبل و یک فیلم خوب ببینم، آخرهای فیلم در اثر گرمای شوفاژ و آنهمه چیزی که بلعیدهام کمکم پلکهایم سنگین شود و بخوابم ... حتی فکر کرده بودم از صبح موبایلم را خاموش کنم تا همهی ساعتها مال خود خودم باشد! بعد هم عصر با پیام برویم بیرون، ماشین را یک جایی ول کنیم و کلی پیادهروی کنیم، بعد برویم بستنی ایتالیایی خوشمزه بخوریم. برای بیرون شام خوردن اما دیگر فکری نکرده بودم، با خودم گفتم حالا ببینیم تا آن موقع چه حس و حالی داریم! بعد هم فکر میکردم حداکثر تا شب آن روزی که تولدم هست حتما به یک نتیجهگیری خیلی جالب و مهمی در مورد خودم و زندگیم میرسم و توی سرم پر میشود از ستارههای درخشان و یکهو متحول میشوم و از این حرفها!
خوب، فکر میکنید نتیجهی اینهمه تصمیمگیریها چه شد؟
شب پیش از روز تولدم یک خواب عجیب و ترسناک دیدم، طوری که وقتی صبح یکدفعه و قبل از زنگ ساعت موبایل از خواب بیدار شدم، به چیزی جز آن فکر نمیکردم! فکرش را بکنید! بدون اینکه به آنهمه تصمیمات مهم!!!!! فکر کنم عین یک آدمآهنی، اتوماتیکوار (فکر کنم این کلمه بدجوری غلط باشد!) حاضر شدم و لباس پوشیدم و درست در همین زمان پیام تلفن کرد و گفت کلیدهای من را هم اشتباهی با خودش برده و تازه یادم افتاد که حتما باید بروم شرکت چون یک کار نیمهتمام دارم که باید حتما انجامش دهم و ...
الآن که پنج روز از سیسالگی میگذرد همچنان هیچ حس خاصی ندارم و فکر میکنم همانی هستم که بودم، ولی آیا همانی هستم که باید باشم یا بهتر است که باشم یا میخواهم که باشم یا ...؟
هنوز نمیدانم، شاید باید کمی بیشـــــتر بگذرد، مثل کفش نو که میگویند چند روزی که بپوشی جا میافتد یا جا باز میکند یا هرچی!
□ نوشته شده در ساعت 7:01 PM توسط پريسا
●

یک بسته چیپس خلالی گذاشتهم جلوم و خرچ و خرچ از محتویاتش میخورم، بیجهت گرسنمه و انقدر با عجله میخورم که مدام باید یه سریشون رو از لابلای کیبورد در بیارم. هزارتا صفحهی اینترنتی باز کردهم. دلم یه چیز آروم میخواد. تصمیم میگیرم یه چیزی گوش بدم؛ بدون این که چراغ اون اتاق رو روشن کنم از تو تاریکی و شانسی یه سیدی برمیدارم.
هــــــــــــــوم ... حالا دارم به صدای مرد مهربان گوش میکنم!
یاد هزار سال پیش میفتم که من و نون راهنمایی بودیم و تازه با هم دوست صمیمی شده بودیم و هر کدوم هم یکی یک عدد خواهر بزرگ داشتیم. یکی از علایق مشترک خواهرهامون آهنگهای همین مرد بود و ما همواره انگشت حیرت به دهان داشتیم از علاقهی اونا و این که چطور تو اون سالها، بدون اینترنت و هیچی، لیریک یا همون متن آهنگها رو گیر میاوردن و هی گوش میکردن و میخوندن!
بعدها یه روزی بدون این که خودم بفهمم چطور، سر راه که از دانشگاه برمیگشتم از اون کتابفروشی سمت سیدخندان که نمیدونم هنوز هم هست یا نه (مرجان، یادته "این منم زرتشت، ارابهران خورشید" رو بهش سفارش داده بودی برات گیر بیاره؟ درست گفتم اسمشو؟)، کتاب متن آهنگاشو خریدم و هی فرت و فرت شروع کردم خوندن و گوش دادن و ...
و حالا همچنان و با اطمینان میتونم بگم گوشکردن به صدای این انسان، همیشه از بهترین و آرامشبخشترین کارهای زندگیم بوده!
And from that moment
I dreamed I could fly
And from that mountain I reached for the sky
Through tears and good times, I found my way
Those years are calling me again
Then I hear footsteps echoing along the winding road
I can hear voices singing all the songs I have known
And I see faces
All the ones I've loved along the way
People and places
They're here again, they're here again...
Album : Footsteps
□ نوشته شده در ساعت 7:18 PM توسط پريسا
●

به آرشیو وبلاگم نگاه میکنم؛ دو ماه و اندیست که چیزی ننوشتهم؛ به این فکر میکنم که چه اتفاقات مهم غیر س.ی.ا.س.ی! در این مدت افتاده که ازشان نگفتهم و اصلا چقدر مهم هستند این اتفاقات که اینجا نوشته و خوانده شوند و به قول فرنگیها worth reading باشند!
هرچه فکر میکنم، آخرش میگویم : "خب، که چی؟!"
اما با همهی این تفاسیر ...
یکی بود، یکی نبود، درست در چندین کیلومتری شهر طهران، روستاهایی وجود داشت که مردم بیست و چند ســـالهاش، پنجاه و چند ساله به نظر میآمدند. جاهایی که در آنها پر بود از قلعهها و ابنیهی تاریخی نیمهویرانی که همان مردمی که گفتم توی آنها زباله و حیوان مرده میریختند و روی دیوارهایش یادگاری مینوشتند! قناتهایی بود که به مرور به باتلاق و مانداب تبدیل شده و کوچههایی که وقتی ازشان عبور میکردی احساس میکردی یک لایهی غلیظ خاک و بوی پهن بر تن و لباست نشسته است! زنهایی داشت به سن و سال تو که همچنان پنج، شش شکم میزاییدند و دست و پاهایشان قهوهای و زخم و ترک خورده بود و با خنده اشاره میکردند و میگفتند : این اتاق من و بچههایم است و آن طرفی هم مال هوویم و بچههایش. بهترین ماشینشان یک وانت قراضه بود، بیشترشان هنوز تلفن نداشتند، نفت را هم از دور و اطراف و به زحمت تهیه میکردند! یا مدرسهای نداشتند، یا کسی حاضر نمیشد چندین کیلومتر از مرکز خارج شود و بیاید بچههایشان را درس بدهد. مردها و زنهایی که وقتی ازشان میپرسیدی دوست دارید کجا زندگی کنید، میگفتند همینجا! و انگار که اصلا هیچ جای دیگری و هیچ زندگی بهتری را نمـــیشناختند. مردمی که ...
پینوشت یک : حالا همهی افعال گذشتهی نوشتهی بالا را به زمان حال تبدیل کرده و بعد نظر بدهید!
پینوشت دو : پی مقصر نمیگردم، ولی فقط فکرش را بکنید!
پینوشت سه (بیربط) : بعد از اتمام دورهی آزاد دانشگاه، بیصبرانه منتظر شروع کلاس جدیدم هستم؛گرچه دلم برای کلاسهای دانشگاه تهران بســـــــــــــــــیار بســـــــــــــــــیار تنگ میشود!
□ نوشته شده در ساعت 7:37 PM توسط پريسا
●
- ببار ای بــــــــــــــارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار ...
.
.
.
مـــــاهو دادن به شبهای تار
(از آلبوم شب، سکوت، کویر – شجریان)
- دیگه ده مثل قدیـم نیست که از آب دُر میگرفت
باغاش انگار باهارا از شکـــــــــــوفه گُر میگرفت:
آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خـــــون میکنه
واسه چار چیکهی آب، چل تا رو بیجـون میکنه.
امروز نهمین سالمرگ شاملو بود.
- همین.
□ نوشته شده در ساعت 5:41 PM توسط پريسا
●
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره بیا که هزاران سال از انجماد خاک و مقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچکس در آنجا از روشنی نمیترسد
من در جزیرههای شناور به روی آب نفس میکشم
من در جستجوی قطعهای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشههای پست تهی باشد
فروغ فرخزاد
صفحهی تیرماه تقویم اردشیر رستمی
□ نوشته شده در ساعت 12:24 PM توسط پريسا
●
این دفعه محض تنوع به جای اون وبلاگ، این جا میگذارمشون!
□ نوشته شده در ساعت 4:39 PM توسط پريسا
●
بعضیها معتقدند وقتی اینهمه کتابفروشی و شهرکتاب خلوت و تر و تمیز و ... وجود دارد، چرا آدم باید به خودش زحمت بدهد و برود نمایشگاه کتاب و همهش نگران باشد که مثلا آیا جای پارک مناسب پیدا میکنم یا نه؟ آیا در شلوغی و ازدحام مردم له میشوم یا نه؟ آیا غرفههایی را که میخواهم و کتابهایی را که دلم میخواهد بخرم، به راحتی پیدا میکنم یا نه؟! و هزارجور اما و اگر دیگر!
من هم دوسال گذشته را به خاطر تغییر مکان نمایشگاه به محل کنونی - که از اسمش پیداست کجاست و کاربریش چیست اما معلوم نیست چرا هرکاری در آن میکنند به جز آن که باید! – تحریم کرده بودم؛ اما امسال از اول اردیبهشت بدجوری بوی کتاب پیچیده بود لابلای همهی زندگیم و هرچه خواستم یک بهانهای پیدا کنم که نروم، نشد. در نتیجه با وجود حضور چندین جلد کتاب محترم ناخوانده در کتابخانهی منزل، - که هر وقت از کنارشان رد میشوم، چپچپ نگاهم میکنند - روز جمعه در میان ازدحام جمعیت و باوجود پارک ماشین در جایی بس دور و در حالی که کفشهایمان چندین و چندبار مثل تهسیگار زیر پای این و آن له شده بود و در حالی که بارها به خاطر ردشدن از کنار آدمهای خیس و عرقکرده و بیتوجه به مرز خفگی رسیده بودیم، و من مرتب به خودم میگفتم "خب خودت خواستی، مجبور که نبودی!"، موفق شدیم با چندتایی کتاب به خانه برگردیم ، اگرچه که من هنوز هم ته ته ذهنم، فکر میکنم نمایشگاه بینالمللی چیز دیگری بود!
□ نوشته شده در ساعت 6:22 PM توسط پريسا